راژیو کار نکن از این قسمت های را دیو کار نکن کافی توی گوگل همین عبارتی کار نکن را سیچ کنید تا به یکی از صفحات و بلوگ من به آدرس امین آرمش دات آی آر بردید برای اولین قسمت های را دیو کار نکن رفتم سراغ یکی از دوستای خیلی خوب خودم سلمان و غاسمی داستان کار نکن خیلی جذابی داره بیشنهاد میکنم از دستش ندید و البته حسمن این پارو در اختیار همه کسایی که فکر میکنین ممکنه با دردشون بخوره هم قرار بگید خب دیگه بریم و با اولین رسمه از راژیو کار نکن همراه میشیم اصلا با این فکر نمی کردن که من بر حقوق بگیرم من داشتم برای کشورم کار میکردم نه برای هیچ کسی دیگه دیگه اومدم بیرون و با همسرم دیگه کار خودمون را انداختیم و با فشار وحشت من برای گزران مهاش زندگیمون قرب کرده بودیم حتی هیچ چی هیچ چی نداشتیم دیگه به مرحله فروپاشی رسیده بودیم دیگه یعنی واقعا مرحله رسیده بودیم من دیگه خوابم نمیبردن دیگه ترس برم داشته بود خلاصه پکیج رو ساختیم ساختیم بردیم توی ایران خود رو نسل کردیم روزی که میخواستیم استارت دزنیم باور کنید ماشین آتشتشانی خبر کرده بودن دستگاه نانستاک 24 سایی داره اونجا کار میکنه خدا رو شد من رجب تو تو ایک از قسمت های سری کارنکون نوشتم اما دوست دارم که از درون خودت بدونم که سلمان آسمی کیه من تو ایلام به دنیا آمدم ایکی از رستاهای دور افتاده ایلام اسمشن فکرانم تو نقشه نیستن اونجا ما مدرسه به اون شکل نداشتیم در واقع سرباز محلم حالا می اومد چند نفر آلا پسر و دختر قاطی بودیم درس میخوندیم بعد اومدیم دوره راه نمایی به بعد عملا برای دبیرستان دیگه منشون به رشدی ریاضی خیلی علاقه من بودم و اونجور دبیرستان مناسبی برای رشد ریاضی نبود رفتم دبیرستان نمونه تو مرکز استان ایلام در واقع از سن نفر کنم 14-15 سالگی تو خوابگاز رو میگی کردم دبیرستان نمونه بعدم که لیسانس مکانیک دانشو بوالی سینا قبول شدم بعدم عرشد از طریق علمپیاد دانشوی چون رتبه آورده بودم بدون آزمون اومدم پولی تکنیک و اونجا عرشد گرفتم و با هم دیگه تو خواب گا آشنا شدیم و در تمام مدت هم در واقع میشه گفت از اول راه نمایی مشغول به کار بودم حالا به علت در واقع شرد خانوادگی که داشتیم پدرم بنا هستش در وقت قرارم که دیگه کار نمی کنه ولی خب اون زمان من شاگردن ها بودم کارگر ساختمون بودم چه تابستون ها چه حتی در حین تحصیل پنشم جمعه ها اگر فرزم می تونستم برم خونه هشان خیلی دیر دیر یعنی ما موفق می شدم در فقط برم و در حین دانشگاه هم همینطور مشغول بودم حالا یه سری پروژه های خاص بودن جام می دادیم مثل نمایشگاه زدم تو دانشگاه یه کارخونه بستبندی و با قضایی تو دوره لیسانس زدم با گرندشی بنا که برشکست شدیم یه حالا بیزینس خیلی کچیکی رو با همسرم شروع کردیم از دو سال سال سال پیشتر راه انداختیم خود را شکریم کمپرسور ببینیم چی کار میکنی؟ الان با اینجا در زمینه تولید انواع کمپرسور های اسکرو هوا و گاز های سنتی فعالیت می کنیم و همچنین چیلر ها و بس لروقه اشفک هواس هست کمپرسور های گاز رو هم می شه گفت تنها شرکتی هستیم تو ایران که کمپرسور های اسکرو گاز ساختیم و می سازیم پکیج های زده انفجار هستش که برای همین در واقع بند هم دنبال دانشپانیان شدن هستیم که پروسش تیش شده و فکر من هم انشاءالله و زرف یکی دو ماه آینده دیگه مافقتش گرفته میشه که بریم جزی لیست در وقت شرکت دانشقانیان بسیار آنی چقدر خوب دفتری کارگاهتون کجا سلمان الان که ما توی دفترت نشستیم و داریم حرف میذاریم میدونم که وسط این روزاتی خیلی هم شیلوغه و کارهای مختلفه تو یک دونه کارگاه داری توی اجاده صحابه درست بیرنه بله بله شنگ زوارهی اونجا با دفترم که بلوار کاشانی کچیک دیگه در حدی که فعلا کار هست در حضای صنعتم خیلی شاید تو این شرعه جالب نیست متاسفان انشالله رو به بهبود میره دیگه ما هم خودمون رو در واقع به نصفت شرط صنعت تطبیق دادیم باید بلاخره حزینه ها و درامت ها رو یه مقداری مدیریت کرد فعلا در حد فضایی که جاگوی کارمون باشه انشاءالله رو به توسع باشیم و هستیم من که میدونم چه اتفاقات خوبیه سلمان از اون من یادم اتفایی دوره عرشدمون تو همون موقع میرفتی سر کاری یه خورد دوستم از اون تجربیات کاریت برامون بگی من یادم پیش ای آقاییم میرفتی خیلی هم بهش علاقه بشتی ساحب کاریت بود ولی تو مثل یه آدم مثلا مثلا این که یه جورایی مثلا ام دونم مرادت باشه خیلی مثلا قابلش داشتی یه خورده از اون تجارب کاری و اون چند شبیه که نخواب ویدیوی نبارم کلیم تعریف کردی یه خورده از اونا بگو و این که دوست دارم بگویم که اونا چه تأثیری داشت که حالا الان امروز میدونی نشستی توی مجموعی که چند نفعه باید کار میکنم و چند نفعه شغل اجاد کردی ما در واقع منو همسرم کار رو شروع کردیم دو سال و نیمه پیش و اولش واقعا خودمون بودیم و دیگه اولین کارمون رو انجام دادیم و بعدشم چند تا پروژه اومد و با ریسک کار گرفتیم یعنی کاری که شاید بقیه نمیتونستن یا نمیخواستن یا میترسیدن انجام بدن الان خدا رو شکره تو شرعیتی که در واقع بقیه شرکت ها یه مقداری حتی شاید دارن نیرو ریلیز میکنن ما تو این دو سال و نیمه به پونزن نفر رسیدیم میشه باقر پونزن نفر کار ایجاد کردیم و انشاءاللت سال آینده برنامه توسعی فضا رو داریم و شاید نیروانمون رو بتونیم بی سی درست در سال آینده اضافه بکنیم ببینید من چیه نمیدارم خاطر تستیانم اون زمان تو دانشباز صغبت میکردیم راجبه یه بزرگواری به نام آقای فیضاوادی من گفتم که واقعا از بچگی کار میکردم حالا هم بحث در واقع شرایط بود هم بحث علاقه بود از بچگی یاد گرفته بودم که پول عرضش داره نه فقط عرضش مادی واقعا پول بیشتر از اون که یک کاغذ یا یک در واقع ابزار باشه یک ابزار پوش باشه یه هدفی میتونه پشتش باشه رو این حساب همیشه واقعا به دنبال رشد بودم همیشه به دنبال کار کردن بودم و خب چون که در واقع از کارگری میشه بفتیل کرده بودم خیلی آرام نمی اومد این بود که هر جو که میرفتم یعنی من از این قضیه شاید ناخداباه برا من پیش اومده بود بعدی خیلی از این قضی خوشحالم که من هر جا که میرفتم اصلا قرور نداشتم و قرور الانم ندارم از این که بگم من بلد نیستم و میخوام یاد بگیرم و این شد که من یه جایی بودی آیهی زده بودن که برای نخشه کشی میخواستن در واقع یه دیپلوم یه فوق دیپلوم برای بحث در کدمن نخشه کش آیهیی شدیدم من از روی خیلی علاقه من بودم که وارد سنت بشن و چون لینک و پارتی و آشنایی هم نداشتم تو تهران و زمان درشد اینجا پولی تکنیک بودم خب هر جا که میرفتم یا آشنا میخواستن حالا خیلی جاها من از تو روزنامه همشهری یه جا رو پیدا کردم نوشته بود که مهندس نقشه کش نیاز داریم تو قل حسن خان شهر قدس مال چه سالیه؟ مال فکر کنم چه سال پیشی چه سال پیشی؟ یعنیم چه سال نوود دو نوید نوید رو یک بکنم من یک خوره تایمان بسن اینگر زهنم درگیره به هم ریختم من رفتم اون تماس گرفتم و بفتم اینجوریه بفتم چی میخونی اونا بفتم که دانشوی عرشد هستم رفتم مصاحبه و یه بند خدایی اونجا بود خیلی خوبی هم بود مصفت بود به من گفتش که تو خجالت نمیکشی مثلا فوق لسانس پولیتکنیک میخواه بیجا نقشه کشی کنیم ما این پوزیشن رو برای یه نفر دیپلوم دیدیم برای فوق دیپلوم کاردان چیزی گفتم که من دوست دارم که کار کنم خیلی برام مهم نیست بیشتر دوست دارم یاد بگیرم تو فضایی باشم که یاد بگیرم دیگه خلاصه یه خلاصه با هم صحبت کردیم و گفتش که من شما رو میفرستم پیش مهندس فیضابادی اسمش رو همی فقط شنیدم من رفتم پیش اون بزرگ بارو ایشون بیش چند تا سوال از من پرسید که کجایی هستی ایش کار میکنی هدف چیه و حالا یه خلاصه با هم صحبت کردیم بعدش خیلی جالب بود برام که اصلا سوال تخصصی از من نپرسید یعنی فقط مثلا گفت هدف چیه و من گفتم الان میخوام کار کنم و به این شکل رو رشد کنم و پیشرفت کنم و گفتش که اگه کی میهه سر کارو گفتم هر وقت شما بگیم باشن ببین و دیگه رفتیم و من شنبه یه هفته بعدش رفتم گفتم که خب من کجا برم ایشون فکر کنم اون زمان که من رفتم پونسه شیستت و نیرو داشتی آدم خود ساخته یعنی شاید من خودم به شخصه قبل از این که با ایشون آشنا بشم تصور میکردم همه چی تو این مملکت رانتیه یعنی شما باید به یه جا وابسته باشی یا از راه نامشروع به دست آورده باشی که پول دارشی که بزرگشی ولی ایشون نمونه یه یک انسانیه که در یه برهی از زندگیش واقعا برای این مملکت خدمت کرده تو بخش مهماتسازی سمه دفاعشون بزرگی که تقریبا میشه که همه قدیمه سمیدفایشونو میشناسن واقعا تو زمان جنگ این کشور بهشون مدیونه یعنی واقعا آدم بزرگی و خب بعدش میاد در واقع بعد از اتمام حالا مسئولیتی که به قول خودش روی دوشش بوده میاد بیرون تو بخش خصوی یه کارگاه کچیک میزنه با این هدف که برای خودش شد و تا پسرمو برادرش کار ایجاد کنه با یه دریب سطونی و یه دستگاه تراش کچیک و رشت میکنه و الان الان به اینجا رسیده بود وقتی رفتم و جو دیدم یه سری مشکلات وجود داره تو خطشون من فکر کردم روش یعنی دیدم که واقعا همچین مسئلی هست من از روزی که رفتم ساعت مثلا 9 صبح رفتم سر کار از ساعت 12 شروع کردم پیشنات دادن یعنی ساله دوازده اولین مسئله ما حل کردم دقیقا همون روزی که من رفتم تو آزمایشگاه شون و همون روز من اول میگ مثلا گزارشو دادم گفتم اینجوریه این نباید به این شکل باشه و شروع شد بعد به قول خودشون گفتن که شما از همون روز اولی که اومدید من توقع نداشتم که بازدهی برسید ولی همون روزی که اومدید رفتید بازدهی شما شروع شد بعدی یه سری جریان ها پیش اومد که در واقع مدیر اونجا یه خورده با من چلنج پیدا کرد میگفت حالا سنش کمه این بچه هست چرا میده دخالت میکنه آروم آروم کار به حدی رسید که ایشون مالا گفته بودن که یا جای منه یا جای فلانیه و من دست فیزا بایدن خواهیم امایت کرده گفته بود که مثلا به سن نیست به این که چقدر کار را میدازن حالا به هر حال یه جریع نو پیش اومدیشون رفتن و من شدم سرپرست اونجا تر من بعد سه هفته چه از اینه؟ یعنی به چند نفر اونجا استدامه اونجا هلواش پنجه شست نفر مشغول بودن تو اون خط تو شما سرپرستیش بله من سرپرست شدم بکنم علاقه ای که به اون کار داشتی و کامورا دل سوزانه رفتی تو دل کار باز شده که به چشمی بینید شما وقتی که تشنتون میشه خب دیدی ای آدمی وقتی خیلی خیلی تشنستی و یه لیوان آب بهش میدواشه ولع اینو سر میکشه حتی خیلی وقتا ممکنه عدب نزاکت رو بذاره کرد بگید تاروف هم نکنه در جا برداره بخوره و اینه که من واقعا اینه یه آدم تشنهی بودم که رفتم توی یک چیز مجموعهی که یه شخصی مثل مهندس فیضا بودی که بسیار تأثیر کاریزماتیکی رو من داشت واقعا قبولش داشتم من اصلا شب و روز حالی نبود با آقایتش یعنی من هفت صبح من شیش صبح از خوابگاه تو بلوار کشاورز بیدار می شدم هفت روپ می رسیدم قلعه سنخان تو کارگاه من جالب بود اصلا حقوق من فیکس بود اضافه کاری به من تعلق نمی گرفت چون پوزیشن به این شکل بود یعنی اونجا در با مدیرها اضافه کاری نداشتن فیکس بود من یادم اون زمان یه تومن می گرفتم سرکارگر ما که یه افغانی بود یک که هفتصد می گرفت یعنی من فیش حقوقیشو که امزامی کردم می فرستدم برای پرداخت یک که هفتصد و من خودم یه تومن بودم خب اصلا واقعا ریال برای مطرح نبود خیلی وقتا خدا شده حتی از حقوق خودم بانمان پاداش به کارگران می دادم می دیدم کارشون خوبه چون اصلا فکرم ایشی زیگه بود عشق اون کاره می دیدید عشق اون کار و عشق این که همین که یه همچین آدمی هست که من روزی یه رو اگه برم منو توبیخم بکنه واقعا از مادیات گذشته بود اگه هم داشت کار میکرد اصلا میگم شاید هر کی بگفت کنه داری شعار میدهم و این آدم رو من دیگه واقعا شکر بگم آخه هیچ کنه نمیدم نسبت که باید نداری و این شد که من خیلی خیلی از ایشون واقعا به من رسید از لحاظ تجربه از لحاظ دانش اصلا خیلی رو من اثر گذاشت بعد که دیگه حالا بلتی سری مسئله من در واقع بیشتر از رو نمیتونستم توان سیستم باشم بعد یک سالو خورده از جا اومدم بیرون بعد رفتم توی شرکت دیگه در زمینی کمپلسورینا کار میکرد و دیگه اومدیم و برای خودمون در مستقل شدیم موسیقی خب سر من از اون دو شهر روی که نخابیدی چون برای من این قضیه رو قبلا تعلیف کردی یه دستگاه فکرم ریختگری بود نمیدن چی بود میگفتی دستگاه خراب شده بود اونجا ماشداری بارا سر شب نخابیدی دستگاه در واقع یه قطعه بود که ما باید میساختیم ما یه قطعه رو باید جز در واقع رنج تولید شرکت بود اینه ما چندین سال بود که اون مجموعه ما رو داشت میساخت تولید میکرد که یه سریش حالا چیز متریال میمشه از چمشه آلمینومی به آلیاج مشخص زوب میشد و تواصلی دستگاه دایی که هست میشد و فرستاده میشد گزاره شد که این دستگاه در این قطعه در بقیقه مشکل داره تو خط تولیدشون حالا تو خط تولید مشتری که بهش میفروختیم نزی که 300-400 میگو کنم 500 ملیون جنس رو میخواستن برگشت بدن بعد مهندس خیلی از این قضیه ناراحت شده بود نه به خاطر بود ریالیش حتی اصلا برش مهم نبود ولی به خاطر این که برندش اینجا مطرح بود یعنی چندین سال کار مثلا یک قضیه گزارش شده بود کمچنین اشوالی وجود داره من به خاطر مهندس داری میگم اصلا یک کسی بود که فراتر از هر قاعده کاری داشتم براش کار میکردم ما یکی دو نفر محضرس میتالورژی داشتیم اونجا تقریبا تو شمش دیدیم پیدا کردیم حالا یه سری دستکاری شده بود آلیاج ها کسی که ازش خرید میکردیم با گذر زمان آروم آروم آلیاج رو تغییر داده بود حالا دانسته یا ندانسته جدا از اونم ما اون پروسه ساختمون انگار فرزمون دستگاه که داشت تذریق انجام میداد یه مدار مثلا مشکل داشت من دیدم که ناراحت از این قضیه و خیلی فرص داره روش خودم رفتم پای دستگاه دایکه هست یه کارگرم من اونجا بود که در واقع مسئول دستگاه بود با ایشون ما شروع کردیم به یعنی من داشتم شرشایی مختلف رو زوب میکردیم تو کوره تو دستگاه میریختیم چند تا زرب میزدیم چند تا تولید میشد خطرین رو تو کوره تست می کردیم استاندارد رو پاس می کرد یا نمی کرد از اون فیدبک می گرفتیم دوباره پروسی تولید رو استفاق می کردیم من قشنگ یادم به خدا شاهده من مثلا هفته صبح رفته بودم سر کار شروع کردیم به کار شروع کردیم به تست با اون آقای کارگرد اصلا وظیفه من نبود اون کار یعنی اون کار اصلا تو پوزیشن سازمانی وظیفه من نبود که اون متریال بهش برسم اون بند خود و کارگره هم ساعت هفته هشت شد خانومش گویا بیمارستان بود گفت من با درم شیفتشترام نداشتیم فقط یه نگهبان موند من موندم با یه کارگر دیگه تو اون خط که یه جای دیگه من خودم به تنهایی واقعا تا صبح نخوابیدم یعنی اون شب قشنگ یادمه که من هفته صبح رفته بودم سر کار اون شب و تا صبح ما تست دیم شاید بگم سی بار چل بار سبکایی مختلف تولید کردیم من هفته صبح که رفته بودم سر کار هشت اصر روز بعدش رفتم خونه هشت اصر روز بعدش و حتی من ننشستم یعنی کلیه تابستون بود کلرابی یه سمتم بود اون سمتم یه کوره بود جلوم هم یه دستگاه داری کس بود خب تا کارگره آمدن آخرش رسیدیم به جواب آخرش رسیدیم یعنی به اون سطح کیفیته رسید این که میخواستیم و بعدش که رفتم دیگه بیوش شدم تو کنه یعنی واقعا دیگه نه فهمیدم شامم نخوردم تا سطور بیدار شدم یکرانا تو بکنم شاید اصلا این گذر زمانم احساس نمیکردی دعیشم خوشی میگذشته به این یعنی بکنم خیلیش واقعی کار نکنه دیگه از این کار نکنه که من میگیدیم یکی اینکل از این شغلی که داشتی و از این کاری که از این مشغولیتی که داشتی لذتی میبردی که اصلا واقعای گذار زمان احساس نمی کردی علاقه خیلی خیلی زیاده اینی که این کاری که داری انجام میدی با لذت انجام میدی دقیقا دقیقا علاقه خیلی مهمه من و یه بحثی در واقع یه بحش دیگرش هم بر میگرده به بحث مسئولیت این وقتی که فرزن مدیر شما یه کاری به شما محول میکنه آره چون این که مثل برقیه بگی آقا این مثلا جدا نمسئولیت من این سخصا بگی بگیر بخوابید نمیگنی بنامید چه خودشون حل کنن دریا ولی اون مثلا احساس مسئولیتی که داشتی من از اونجا دارم چیز میکنم اون رو تکیب میکنم که من فکر میکنم این احساس مسئولیت وقتی برای یکی دیگه کار میکردی خیلی تحصیل داشته تو اینی که امروز اینجا نشستی و خودت 15 میرو داری و حالا بعد به اونجای عشنگش هم میرسید اون قدرده چندصد ملیونی و این قدرد ملیون دولاری که داری میبندی و این اتفاقات خوبی که داری بایت میفته مفروم گرم اون زحماتی که اونجا کشیدی اون تجاربی که داشتی خیلی تفتیر داشته توی اینی که امروز اینجا نشستی به این همون حالا بباشت من خیلی اسمیشون رو میبرم واقعا ناخده باست من همین الان مثل خیلی وقتا وقتی دارم حرف میزنم یه لزه که به خودم میام انگار مهندس فیضاقادی داره حرف میزنه این ناخده های حتی در واقع چیز body language هم شبیه ایشون شده یعنی به طرز حرف زدنم با کارگر با مهندسان طرزان مستقی تکنیکی و مدیریت درقیقا از فرق توضیحش یعنی انشالله که اینطور باشه یه شادم خودم درم احساس میکنم ولی ایشون همیشه بین ایشون قبلا کارمند سمیدفاع بود ایشون به قول خودشون کسی بودن که فرضا هر پنشیش ماه بالا سریع کارخونه بودن یعنی میرفتن یه جا اصلاح میکردن جایی بعدی جایی بعدی جایی بعدی و همیشه میگو میگو من وقتی کار میکردم اصلا به این فکر نمی کردم که من بقیقا حقوق بگیرم من داشتم برای کشورم کار میکردم نه برای هیچ کسی دیگی حتی به ایشون فکر کنم مثلا خونه داده بودن به ایشون زمین داده بودن و همیشه هر فرقشنگی میزد و ایشون با این که صنایه خونده بود از هر مهندس میکانیکی میکانیکتر بود یعنی تمام ماشین آلات آریو تکنیک رو خودشون تراهی کرده بودن یعنی یه شرکت الان خدا روشو که هفت تاییستت نیرو دارن یه شرکتی با این عظمت شما میرید تو اصلا واقعا تجرب میکنه چون ماشین آلات خط تولیدشون ساخته آریا تکنیکه قطعه هم که از اون ماشین میفته بیرون تولید میشه هم آرم آریا تکنیک روش خورده یعنی ایشون به قول خود همین بودیگه یعنی برای خودشون کار میکردن و اینا همش به خودشون هیدش اضافه میشد واقعا این دیدگاه خیلی به من کمک کرد هر جا هم بعد ایشون هم من هر جا کار هم همین الان هم وقتی بیرم بالسری پروژه بانوان مشاور بانوان تررا واقعا فکر برم پروژه خودم خودم سرمویه گذارم یا حتی الان پشت تلفون یعنی ایک از دلائلی که ما تونستیم تو این بازار بدون ایک پشتوانه ای دستگاه بفروش این پروژه بگیریم یعنید که واقعا مشتری پشت تلفون احساس میکنه که دل سوزانه دارم بهش مشاوره میدم حتی خیلی وقتا خلاف منافع مادی خودمون منافع مادی در کتاه مدت و در بلند مدت که به نفع تبخه اینجور کار کنید من واقعا به این فکر نمی کنم که بلند مدت یعنی اون لحظه خودم ها میذارم جایی که یه نفر میخواد پنجای ملیون سد ملیون دویس ملیون دستگاه بخره و اگر من بودم چقدر دوست داشتم که یه نفر یه مشاوری صادقانه به هم بده که اضافه یا کم خرید نکنم و واقعا کم نمیذارم خیلی وقتا با این که میدونم حتی از ما خرید نمی کنه و دنبال اینی که بره از یه برند مثلا شناخته شده خرید بکنه ولی واقعا شده یه ساعت دو ساعت میشینم برایش محاسبه میکنم بهش دیتا مینم بهشم میگم میگم من میدونم شما خرید نمی کنید ولی شما بانونی یه ایرانی بانونی یه شرکت خصوصی که بیس نفر سی نفر صد نفر اونجا مشغولن واقعا این کمکیه که من میتونم به شما بدم شاید دولت نتونه به شما کمک کنه بانک به شما کمک نکنه بخش خصوصی من اون چی که در توانمه اینه که یه همین یه ذری اگر بلدم اگه فرزنیه کچولوی تونستم تجربهی کس کنن اینو هم میتونم مجانی به شما بدم حالا از ما هم خیرد نکس مهم نیست این وظیفه منه در قبال کارگرهای شما و در قبال حتی خود شما چقدر جالب چقدر جالب این واقعا دیبگاه واقعا خیلی جالب و قشنگه خب حالا از اون اونجا شرکت آریا تکنیک تو سنف در واقع لوازم اجاق گاز همه میشناسنش بلا استثناء یعنی فکر میکنم بالای 50-60% کل بازار ایران در زمینه شیرالات اجاغاز سرشوله چینی فندک ترموکوب و ترموسات فر دست داری تکنیک اونجا فکر کنم ده یازد تا خط تولید الان در حال حاضر دایره که انواع قطعات مختلف رو تولید میکنه و شمش میاد قطعه میره بیرون یعنی واقعا متریال خام میاد و صفت تا صد اونجا انجام میشه خب بعد از آریا تکنیک چی شد سوان راسی میچیکا شکر کرد بچه اتفاقایی افتاد پراش من شرکت کمپرس رو سازی که میرفتی الان نمیدن میخوای اسم ببری نبری الان نمیدن بره اسم خود و جراحتی تا بعد اومدی و شرکت خود تو زدید اونجا دنبال کار میگشتم در واقعا چیزهایی که تو آریو تکنیک یاد گرفته بودن ماندس های زابیدی همیشه میگفت اینجا یه حالت خاصیه یه طرفش دانشگاهست یه طرفش مسجده مسجد از این جهت که شما وقتی کار میکنه اینجا نون میرسونی سر صفره کارگر این عبادته این از هر نماز روزه بالتره دانشگاه هست چون شما تو دانشگاه اگه تهوری خوندی اینجا عملی میخونی اینجا عملی یاد میگیری تراشکاری برشکاری پرسکاری فورج دایکست تولید مدیریت برخورده با مشتری همه چی واقعا خب من بعد از آریو تکنیکون خدا رو شکر یعنی با تجربهی که از اون رو کسب کرده بودم هر جا میرفتم مصابه واقعا خواهان میشد من یه جایی بود که تو شرک گلگون یعنی تو التخاب میکردی به نوری میشون باقی این طور بود یعنی من بیشتر از یه هفت بیشتر از ده روز دنبال کار نگشتم یعنی این که یه چند وقتی رفتی خیلی با دلو جون کار کردی کلی محارت کسب کردی چیزهایی که شاید تو دانشگاه بدیاد نمی دادن دیگه دیگه این که است حالا حتی اگر دانشه طولیش هم بود اون همه تجربهی کنجا کسب کردی اون نمی تونستی کسب کردی اما از هی جایی و بعد دیگه واقعا تو انتخاب میکردی واقعا بری کجا کار داری براته من یه چیزی هم اینجا بگم من در درس های اساسی رو ترمو دینامیک و سیالاتو که در رشته تخصوصی ما درسی اصلی بود و از روی کتابای زبان اصلی میخوندم با اینکه لیسانس بوالی سینای دانشگاه تو شهرستانه و اصلا فضای اونجا خیلی فرق میکرد من همیشه با سخته این استاده درس میگرفتم استاده هی که هیچکی جراد نمیکرد یعنی معمولا بچه هایی که از گروه آجا میموندن که استاده راحت تر بود میرفتن با گروه به استاده سختگیری که هیچکی جراد نمیکرد باشت درس یا میرفتن با اون معمولا نمره اول دوم کلاس میشدن و اینه که خب یه بیس علمی خدا رو شد خوبی از دوری لیسانس به دست آوردم یعنی بیسی که باشه من تو عرشاد تقریبا درست نخوندم با همون توشهی که از لیسانس جمع کرده بودم درست عرشادم رو پاس کردم خب اون بیس علمیه بود از اون برم تو آریا تکنیک خدا رو شد یعنی این کار و آلا تجربهی که بود و اینا خیلی کمکم که بعد که دنبال کار میگشتم جاه مختلف که می رفتنم چه جایی بود که های تک بود علمی خیلی براشون مهم بود که خوب بود جایی هم بود که کار و تجربه براشون مهم بود اونم باز دور ازامه بود و من دو تا گذینه برام خیلی بولد شد یه گذینه بود که حقوق خیلی خوب می داد فرض کنید مثلا دو دونیم اون زمان رو هم می داد یه گذینه دیگه هم یه شرکتی بود که در زمینه کمپرسور سازی بود مثلا به من پیشنانده ماهی یکونیم شد اون زمان من با همسرم نامزد شده بودیم به تازهی همسرم شاید مثلا شاید اون اوایل خیلی موافق نبود به گذینه دو همه خب طبیعتم کمتر حقوق می گرفتم ولی من واقعا نشستم با خودم فکر کردم گفتم که خب من کتاه مدت به غضیه نگاه نکنم درست من که کسی نیستم که بخوام تا ابد بر کسی کار کنم من دنبال این بودم که فیضابادی باشم درست؟ و این بود که خب حساب کردم گفتم خیلی خب سلمان تو اگه بری تو فلان شرکت ماهی دوانیم بهت بده تو دوازده ماه چقدر اضافه تر میگیری؟ دوازده میگیری دوازده میگیری درسته؟ تو بیس چار ماه میشه بیس چار میلیون بعد دیدم که خب آیا بیس چار میلیون در اون آیندهی که من برای خودم متصورم اصلا نقشی میتونه ایفاق کنه کم یا زیاد بودن این فول تو زندگیم باشه یا نباشه چقدر میتونه واقعا تأثیر بذاره درست؟ ولی این ور اونجایی که به همیه کنیم پیشنات شده بود پوزیشن شغلیش سه تا پارامت رو داشت یکی این که من اونجا دستم باز بود میتونستم یاد بگیرم منو محدود نمی کرد به این که یه کار یکسانه مشخصه پشت میزیه خاص انجام بدم درست؟ پس میتونستم واقعا دوباره تجربه که من چون واقعا باید تا سی سالگی به نظر من تا سی سی و پنی سالگی اصلا آدم به فکر پول در آوردن نباشه فقط به فکر رشد خودش باشه پس اینو داشت دوم این که کاری که داشتن انجام میدادن کاری بود که برای شروع کردن اگه من اگه زمانی مثلا بعد چند سال کار کردن برای اون مجموعه خودم خواستم مستقل بشم میتونستم شروع بکنم چون نوع کارشون کاری بود که خیلی به سرمایه اولیه نیاز نداشت در حالی که کاری که با حقوق بالتر بود خب من اگه سرمایه رستم نبود که نبود هم نمیتونستی شروع کنی درست و از ثبوت پارامتری هم که من خیلی بهش فکر کردم این بود که در آینده چه اتفاقی میفته یعنی این در واقع دوتا شرکتی که دارم میرم آینده بازار برای کدومی کشون آینده این سنت آینده اون سنتار یعنی یه چشمت هم به سمت نیاز بازار به سمت نیاز بازار رو دیرن خب دیدم که این نگه کار که حقوق کمترم میده و این خب در زمینه تفسیز دواره بلاخره میدونه که پمپ کمپرسور توربین ها تو سنوات نفت و گا هر فول رو میزنن همیشه بازار دارن حالا کمازی ها پفتخیز دارن اینه که من در راید اونو انتخاب کردم پارو منافع مادی میگذر و اونو انتخاب کردم منافع مادی کتا مادی دیگه واقعا نفع این کتا مدت تفکیق کردم تو زهنم رفتم اونجا به عنوان محصول آرندی رفتم بعد از سه چار ماه یه مشکلی پیش اومد مدیرامل شرکت عوض شد بعد از 3-4 ما مدیرامل شرکت رفت از مجموعه و درواقع صاحب شرکت گفت شما پیشون مدیرامل من گفتم سنم کمه اصلا ویچه خوبی نداره گفتش کار نداره هر جا رفتی منم باید میام مثلا یه خورده سرش مالتر بود ولی تو اون داره چندیستم ما؟ من 67 من که میتونم دیستم شنن دامونه بود بعد واقعیتش من یه تحریمان یه دو هفتهی بود که الان به شکل سازمانی حکمم خورده بود ولی میخواست که بره سورت جلس ید مدیره بره داخل روزنامه رسمی و حالا سبب شده رفتم مشورت کردم اگه براتون مقدور هست منو تو اینجیز قرار ندید من هر کمکی هستم براتون انجام میدم دیگه ایشون لطف کردم گفتم باشه حالا مشکلی نیست مدیر آمن لباش ولی خب به عنوان در واقع مدیر کارخونه با به سر کارخونه باشی که حالا از رفتنی دیگه در پوزیشن مدیر کارخونه یه سال رو خورده یه هم با اونا ادامه دادم و باز اصلا اصلا فکر نمی کردم که من مثلا کارم چیه اونجا من لباسکار تنم بود دل و روده ی دستگار رو می رفتم بیرون واقعا و شاید دیگرم تو گرفتن چند تا پروژه نقش خیلی معستری شد داشتم با این که باز کار فروش بود ولی خب هر جا میرفتیم جلسه اینه یک گلادیاتور همیشه بچه ها میگفتن شبیه گلادیاتور میمونیم میری دون میدون انگار برای به قصد کشتن یا کشت شدن میری و هر جا میرفتم شاردیم گلادیاتور بازیاد هستم و این شد که بعدی چند وقتی به یه خودشناسی رسیدم یه دیدم که خب از لاز فنی دارم اونجا رو هندل می کنم تو پروژه گرفتن هم که به حدی فرضا رسیدم که خب شاید مثلا اگه یه جد روی جلسه می رم می تونم طرف رو مجاب کنم پروژهی که واقعا دارم به یه شرکت بزرگ می دن رو می تونم نظرشون رو برگردونم بدن به شرکت ما و بعدشم متاسفانه حالا شرعه اقتصادی این چند ساله باعث شد که اون شرکت یه مقداری از باز اقتصادی در مزیقه قرار گرفت و من دیگه با سلاح دیده خودم واقعا اونجا استفاده دادم دیدم که شاید مثلا بودن من اونجا تحمیل حزینه بشه بهشون چون شرحشون یه مدار سخت شده بود با اینکه خودشون خیلی ماید بودن که من باشم اونجا دیگه اومدم بیرون و با همسرم دیگه کار خودمون را انداختیم و با فشار وحشبناک من اینو را دیگه شاید بیدم یعنی واقعا من رک بگم یعنی وقتی بگم پوست جفتمون کنده شد توی این دو سال و نیمه توی این دو سال و نیم سه سال واقعا اقرام نکردم یعنی ما با اینکه خب یه سال خورده ازدواج کردیم شاید دو نفری داریم مثلا کار شیشفت نفر رو انجام میدیم واقعا و باید همینطور باشه اگه به نظر من یه روزی یه روزی یه شرکتی توی این مملکت ما یه آبدارشی داشتیم تو یکی از خطهاش 180 تا نیرو داشتیم یه آبدارشی داشتیم ایشون وظیفه چایی درست کردن و قضا گرم کردن بعد 180 نفر و مدیران اونجا رو به احده داشت وظیفه نام رسونی از واحد ما به دفتر مرکزی و به احده داشت و تایم خالی هم که می آورد پای عره لنگ وای می سات قدعه بورش می زن یعنی این آدم شما حساب کنید بشید کدیم کبوتر محروفی دو کبوتر و واقعا همین بود همون آقا چیز ماندنس فیضا بودی حرفشی بود می گفت اصلا باید نیروبات استفاده بکنی نفر تیزشی بود می گفت نفر خوب میگیریم خب تلاش میگیریم ولی اونجا واقعا دیگه پسابی این داستان تلاش کردنه و قداست تلاش شعار پیزنه نفس کار عرضشه نفس کار سالم عرضشه واقعا این شعار نمیدم چیزیه که من دیدم با این کار واقعا من به جاییم نرسیدم و به هیچ جایی نرسیدم ولی تا همین جاییم که هستم تا همین جاییم که هستم واقعا مال این نوع تفکره و من همه دوستایی که میان با من فرزن مشورت میکنیم من از اونو مشورت همینو بهشون میگم شما چه خودتون جایی کار میکنید اگر احیانا بیزینسی را میدازد نیروی جزم میکنید باید نیروها به همین شکل هر نیروی که میگیرید قبلش باید اونقدر کارتون زیاد شده باشه که به پرسنل دیگه اونقدر فشار بیاد که دیگه نتونن کار را جمع کنن بعد یه دونه نیرو اضافه کنید اصلا نیروی که میبینید نیروی تلاشگر بودن داخل تیم واقعا بمونیدید با اش خواه کنند شون کار نکردن باز میادن شل بشه تو کار میدونید شل میشه بعد خودش کلی مسئله دیگه پیش میاره خب حالا به اسم بخشای قشنگش من یادم اولین بای که اون قرارداد چندصد مدیونی تو گرفتی اولین قراردادی بود که چندصد مدیونی بود مالی تیز بود ایران خدرو بوده گشت یکی از دیر مجموع ایران خدرو خب خیلی تفاقی جادو حد اقل برای من که من فرای خیلی اصحاب خوبی داشتم که تو واقعا همچی پروژهی گرفتی یک خلده از اون بگو و یک خلده از بخشهای جالب بگو یک خلده عدد بگو برای اون بگو الان چقدر عددهایی داری؟ این دوست دارم که واقعا کسایی که این فاید دارن میشنوند توی تازه این وضعیت اقتصادی الان کشور میکنه که اونهای که کار سنتی میکنن خیلی وضعشون خوب نیست ولی تو تو همین همه پروژه داری و پروژه های نسبتا خوبی هم داری من قبلش یه توضیح بدن این که شاید مثلا فرزن نقش و همسرمی ما داری کمرنگ داره جلوه میکنه فقط به جهت این که آه این تیجای ترسیدیان گفتی نه واقعا نه نه واقعا نه نه واقعا نه ترسیدن ولی بینید ما این دو سال و نیمه با هم کار کردیم واقعا تصور این که من مثلا شاید به تنهایی میتونستم کار بکنم سخت بود نه این که نمیشد میشد خیلی سختر بود و مسلمن سرعت رشد کنتر بود شاید هر کدوم من یا همسرم به تنهایی اگر میخواستیم کار کنیم نهایتاً پنجه درصد این حالا رشدی که تو این مدت باشد خبه میتوند نشته خودمو خونده دیگه ایشون درشتهی ریاضی میکانیک بوده دوتا لیسانس همزمان پولی تکنیک شاگر منتاز بوده و پذیرش هم گرفته بود یعنی میخواست بره دولاراش هم خریده بود بعد که دیگه آشنا شدیم بعد که دیگه دیگه دیگه و قبلت پشیمون نیست خودشا پشیمون نیست بعد میخوام بگم که این دو سال و نیمه در ما جفتمون تلاش کردیم این ما اولین کاری که گرفتیم 49 میلیون بود پروژش یه بند خدای زنی زد ما سه ماه چار ماه بیکار بودیم یعنی کار رو را انداخته بودیم یه سایت زده بودیم کاتالوگ من داشتیم آماده می کردیم شرکت سبت کرده بودیم من فیه پنج شیش میلیون پول لاشتیم یعنی مثلا از دوستی مثل شما نمیم خاطر در شما بود یا یه چند تا دیگه برای گزران معاش زندگیمون قرد کرده بودیم حتی هیچ چی هیچ چی نداشتیم یه میز داشتیم تو کارخونه یه آشنایی گفته بود بشینید اینجا یه تلفان هم خریده بودیم یه خط یه بند خدای زنی داد گفت ما یک کمپرسور کربان دیوکسید میخوام شما دارید میتونید بسازید اینا من معمولا از اونجایی که به یه چیزی نه نمیدم گفتم که بذاری من روش متعالیه گفتم نه واقعا ما نساختیم ولی بذاری متعالیه کنم مثلا چیه مثلا شما چکار میشه کرد دیگه خلاصه یه مدار روش متعالیه کردیم و دیدیم که مثلا میشه ساخت براورد کردیم با قیمت خیلی خیلی پایین مثلا اون چهرانومینی که میگن واقعا شاید مثلا شاید خیلی بیشتر از اونا باید قیمت میده Thanks. I'm a bit surprised by the fact that this is a very interesting situation that has been a long time ago We were probably 100% to the factory. I was running to the bus, to the bus, to the bus, to the bus, to the bus, to the bus, to the bus, to the bus, to the bus, to the bus, to the bus, to the bus, but we were not going to do it. I was afraid to make a lot of pressure on my side I had to pay attention to this point and this point was 3-4 of the page. It was a small piece of paper. We had a small card and we had a small piece of paper. I don't know how to get it. I don't know how to get it. I don't know how to get it. I don't know how to get it. - - but We had a risk for the project, but we had a risk for it. We had a computer experience. I was a manager of my work, and I was a professional. It was a lot of time. We had to do a job, we had to do a job, and we had to do a job. I had to do a job. I had to do a job, and I had to do a job. When the two of us were in the same way, when the car was in the same way, I told you, "Do you team of your team?" and you can see the team of your team. The team of your team is a team of your team. The team of your team is a team. The team of your team is a team. The team of your team is a team. The team is a team of your team. The team is a team of your team. He said that team is a team, he didn't know how to do it. But now, team is a team? and then I said that because of the process of the process, I didn't have any questions. I was very happy. I'm not sure what happened. I'm not sure what happened. I'm not sure what happened. I'm not sure what happened. I'm not sure what happened. I think it's a problem because of this project, it's a problem that we have to do with it and that we have to do with it. It's a way to get the system control of the system. I'm going to read the book. It was very expensive and very expensive. They had a lot of money to sell it. They had a lot of money to sell it. But they had a lot of money to sell it. Now it's 2.5 years, 2.3 years ago, the non-stop is working on a job. The first thing was and he works well and works well and he works well and I think that he has a lot of fun and then he has a lot of fun and then he has a lot of fun We got a order in the process and had a special guest. I was in a special session with a special guest. I was in Iran and I had a company. I had a compressor. I had a compressor. We told him that we would have to do something. Do we have to do a package or a compressor? Do you have to do a project? - It's true that you said that I would do this work? - I've said that I had a job We had a job in the house and we had to do it. We need It's usually a lot of people who are not able to get I don't want to make a mistake if one is a mistake - Mm-hmm. Dovum inchie. It's a very good idea that it's a very good idea. It's a very good idea that it's a good idea. It's a good idea. It's a good idea. - You can see it? - Yes, it's a way, okay? - Okay, before I was able to get into the situation, I just realized I had to go with the German side and go with the conversation What is the thing that we have to do to make Iran? When he was a teacher, he would have to do his own work, he would have to do it. It's a very interesting thing. I've been saying that I've been doing my own work, I've been doing my best job, I've been doing my job, I've been doing my job, I've been doing my job, I've been doing my job, I've been doing my job, I've been doing my job. I've been doing my job, I've been doing my job, I've been doing my job, I've been doing my job. I've been doing my job. I've been doing my job. We can use the document to help us with Skype and send us a message to the next slide. and we will put the package in the way we will put it in Iran and We will say that the day we want to start design, please make a machine with a machine. So a machine with a machine is coming. And then... I think that there are some things that I would say. I would say that the people who are not going to do it, they would say that the people who are not going to do it, they would say that the people who are not going to do it, they would say that the people who are not going to do it, they would say that they would do it. They are in the middle of the wall. The compressor is in Iran. In Iran, the compressor is in the gas. This is a screw process This is the first time of the inverse of the curve. The curve is starting to work with a 100-100-300-200-300-200-200-200-200-200-200-200 I have a lot of money to buy I don't have to worry about it, they have to be a lot of fun and a lot of fun. They are actually very good and good people. They were very excited to be able to make them a lot of their lives. I hope that we will be in Iran. Music And finally, they really risked and had a job to do with them. They were stressed that they didn't have a relationship to them or they could have a choice to get them. They were in the office and wanted to make them want to make them want to make them. Iranian regime has a set of money and we had 15-20 feet and we had a hole and Un valve One time to do a job, one time to do a job, and to do a job, and to do a job, and to do a job, and to do a job, I would have to do it. But you did not understand what you did. I did not understand. I was in my own house. I was in my own house. I was in my own house. I was in my house. I wanted to do a job. I wanted to do a job. But we have to go back and see how it is I'm going to say that I'm going to say that Music. I'm not a person who can't do it, but I'm not a person who can do it. I'm not a person who can do it. I'm not a person who can do it. I have said that I'm happy to do the work with you The challenges you have are very happy. I have to say that I have to say that I think it's a very good thing to say about the old people I think it's a very similar relationship with this one. I will just do that you can do it with love and love I think that I can't do it, but I don't have to do it. Thank you, guys. better to get this lesson. I said, "I'm just asking for the next question. I'm having a few days after the course of that. Salman Khasimi is a student of the mechanical engineering department of the University of Sina. The next step is to get a new life, and then to get a new life. Mahatayi Ashad very long, Madam Louis-Thander, Yoshi. This is the end of the day. But there are many many things that we have seen in the world that have been very difficult for us. Semil yard of - Right. The question is that if you want to say the name of the word Do you think you're in a unique place? So you can see the things you can do to your own life. Callan, Mo, and Bean. Then I have to remember that's Jen said, uh... Do you have any questions? I have a lot of students who are in the field of education. I think that you are in English. You said you had to do it, you would have to do it. You would have to do it. You would have to do it. You would have to do it. you can make a conversation and make a conversation and make a conversation. If you can see the future, it will be a way to get it. It's very important to you and to help you. If you want to be a member of the government, you can't be a member of the government. What is your friend? As I understand in the world of education and education, even in the world of education, This is the time of the English and language of the world. It is a great teacher who is a catalog of English. and a specialist, a specialist, I think it's a specialist, but he is a specialist - Mm-hmm. - More on this, in this. I'll be in your mood then. - What is the first step? - I think it's a basic language I said before the wind There is nothing to do with this. You can remember that you remember the French language. When you get a good idea, you can get a first, second, second, second "Aktidai ruh khubiyat degili" I was not a long time in my life, I was a 2 or 3, I was 4 or 5 years old. I didn't want to get a first one because it's a first one, not all of them. And you can't really get a second one. You can change the rules and change the rules. You can change the rules. I'm not sure that I'm thinking about the rules. I was just a little bit I have a question about thermodynamic mechanics in the field of a scientist. I always say that this is a real question in the world of a global world. I mean, Salman and Kassim is a real question. a whole thing about the work of a job to do a job It's a way to get rid of it. When I was thinking about this, I started to get started and started to get the first time I started to get the first time They said that they were in the middle of the country and they were in the middle of the country and they were in the middle of the country. They said that they were in the middle of the country. They are not very good at the end of the day. If you want to tell me the second one, what is the second one? The third one is the third one? The third one is the third one. I want to say the second one. You can see that you are very good at the end. If you have a science and a science, until you start to get into the other side of the relationship, you can't do it. I mean, it's a problem with others. It's very important. It's a very important thing to me about the road and the road that I've been doing. I've been doing a lot of the shopping mall. I've been doing a lot of the shopping malls. I can't remember that if I had a few of my friends, I would have been doing it. In my house, five people with friends and I have a friend with them. So I think a child... - I was a kid. - He was a kid. He was a kid. He was a kid. He was a kid. He was a kid. He was a kid. I was going to get It was like I can get a good point of view. I'm going to go to the next one. I'm probably going to do a lot of work in my work. I'm going to see how many people can do it and make one person a person a person. and it's very important that you can't be able to make people's face to you, to be able to communicate with each other, to be able to communicate with each other, to be able to communicate with each other. and I just want to make the essence of myself and the structure of myself that I always have to do with them. I just want to make it with my own. But the subject of the book or the subject of the book that I tell you is, is that it will be a way to make it. This is very important. I want to make a decision the number of the relationship between the people the power of talking to others the power of the speech is very important in my opinion Fetha Mahara I can't do anything to do with every single person. I can't do anything. I can't do anything. That's good. I'm very happy. I'm a person who is a person who is a person. Thank you very much. - I'll see you next time. You can see that you can see the results of this file. You can see that you can see the results of this file. And you can see that you can see the results of this file. If you have a Google car, you can see the results of this file. You can see the results of this file. I hope you can see the results of this file. And you can see the results of this file. I am sure you can see it. Thank you.